تبليغاتX
به كلبه من خوش آمديد.قدمهايتان بر روي چشمانم

خداوندا اشكي براي دردهايم نمانده،زباني براي گفتن ضجه‌هايم ندارم و گوش هايي براي شنيدن تنهاترين صدايم نمي‌بينم. دلم گرفته از دنيايي است كه هيچ رنگي از صداقت و پاكي نبرده،كسي حرفهاي من را نشنيد و كسي گوش به سكوت من نداد. بغض‌هاي نتركيده ام را ميهمان كه كنم،سرم را روي شانه‌هاي كه گذارم و براي نديدن چه كسي شب تا سحر اشك ريزم؟ گونه هايم براي چه خيس شده و شبنم در سحرگاه از چه معشوقه اي تراوش كرده است؟هيچ كس مرا نفهميد.شايد اين حرف تكراري و كليشه‌اي ذهن كجور من شده باشد. هيچ كس با من صادق نبود و كسي فانوس عاشقي مرا روشن نكرد… سحر بوي تنهايي مرا نفهميد. حس غريبانه كوچه براي چشمانم گريه نكرد،ابر نباريد و من باز تنهاي تنها در اوج بي‌كسي،فرياد غروب نكشيدم. هنوز دنبال رؤيايي مي گردم كه رؤياترين رؤياي بي‌كسي است. رؤيايي كه تنها يك آرزو است و آرزويي كه تنها يك رؤيا. يك رؤياي غيرواقعي؛با يك عالمه بي‌كسي وتنهايي! سكوت… سكوت.. غم..غم… گريه… و بازهم گريه… ) سبوی ش ک س ت ه

 و بهار می آید

با یک دنیا عطر دل انگیز

و باران خواهد آمد

من وتو را پاک خواهد کرد

از یک عالمه دورنگی

گریه نکن خنده از گریه ات می خندد

و تو ناچار بازهم کنار پنجره

ثانیه ها را با نم نم شبنم خواهی شمرد

بایست استوار و محکم

کوه خواهد ایستاد از ایستادگی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 13:35  توسط ابراهیم  |